«سراب»

4:35

چرا لحظاتی که باید درست عمل کنم، به‌طور عجیبی برعکس عمل می‌کنم؟ چرا لحظاتی که باید خودم رو از اندک غرور باقی‌موندم خالی کنم، این‌ کار رو نمی‌کنم؟ چرا لحظاتی که دلم می‌‌خواد احساساتم رو به درست‌ترین شکلش فریاد بزنم، فرو می‌خورمشون و به سردترین حالت ممکن نشونشون می‌دم؟ چرا؟

دیشب با این‌که صفحه‌ی گوشی روشن گذاشته بودم که تو ببینی که اون‌چراغ سبز روشنه و تو چیزی بگی، اما باز نمی‌دونستم. البته شاید انتظارش رو هم نداشتم اون لحظه. اتفاقی که منتظرش بودم افتاد؛ تو پیام دادی. ضربان قلبم رو احساس می‌کردم. تو گفتی که برای مدتی داری از این‌جا می‌ری. قبلاً‌ بهم گفته بودی این‌ رو، خیلی جا نخوردم. خیلی عادی گفتم، خیلی طول می‌کشه؟ و تو گفتی نه. جواب دادم که پس خوبه. چرا فقط همین‌ها رو گفتم؟ پس خوبه؟ همین ؟! بعدش چیزی نگفتم و تو رفتی. ساعت چهار و سیی‌وپپنج دقیقه بود. چند دقیقه طول کشید که بفهمم. برات نوشتم که دلم برات خیلی تنگ می‌شه. نوشتم که می‌تونم بهت زنگ بزنم؟ نوشتم که هنوز هیچی نشده که نرفتی ولی دلم برات تنگ شده... خدایا! ولی دیر شده بود، نه؟ از اون‌موقع مدام نگاه اون صفحه‌ می‌کنم. و عدد چهار و سی‌و‌پنج دقیقه رو می‌بینم. بارها اون صفحه رو چک کردم، ولی چیزی عوض نشد. فقط 4:35. همه‌جا شده 4:35. می‌دونی؟ انگار زمان برام گیر کرده روی همون لحظه. همون لحظه‌ای که می‌تونستم اسمت رو صدا کنم تا یه لحظه‌ بمونی. تا بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ می‌شه. تا بهت بگم می‌شه نری؟ می‌دونم، لابد کلافه‌ت می‌کردم. شاید در اون‌صورت، زمان دیگه‌ روی این عدد تکراری گیر نمی‌کرد. کی می‌دونه؟ شاید مثلاً الآن به جاش عدد 5:10 رو روی اون صفحه می‌دیدم. و هربار که نگاهش می‌کردم، تمام وجودم از حسرت پر نمی‌شد. تو رفتی و نمی‌دونی، اصلا... اصلا... برات شاید اهمیتی هم نداشته باشه ولی از اون وقتی که رفتی من روی این عدد گیر کردم. نه دلم می‌خواد جلو برم و نه توان این رو دارم که به عقب‌تر ازش برم تا بتونم همه‌چی رو عوض کنم. من اینجا گیر کردم. دقیقا روی عدد 4:35. باورت می‌شه هنوز امید دارم که یک‌بار دیگه برگردی و ببینی این‌هایی که بعد از رفتنت نوشتم رو؟ می‌دونم شاید اصلاً حتی به ذهنت خطور هم نکنه ولی... نمی‌دونم چطوری بگم. می‌دونم برات اهمیتی نداره احتمالاً ولی کاش می‌دونستی... کاش حداقل می‌تونستم این‌ها رو بهت بگم. کاش همه‌ی این‌ها رو می‌دیدی. کاش می‌دیدی که چقدر پشیمونم. پشیمونم از مخفی کردن حرف‌ها و احساساتم. کاش می‌دیدی که شدم یه بچه که دلش می‌خواد بزنه زیر گریه. کاش می‌دیدی که نوشتن من همینه، همینقدر سطحی و مزخرف. کاش می‌دیدی. یادته یک‌بار گفتی که ای کاش می‌تونستی اونجوری که من می‌بینمت، خودت رو ببینی؟ ای کاش می‌تونستی. ای کاش می‌دیدی. می‌‌دونی؟ الآن دارم به این فکر می‌کنم که خب صرف نظر از همه‌ی این‌ها شاید بتونم روی ترسم پا بذارم و مثلا هفته‌ی دیگه بهت زنگ بزنم. حتی فکرشم برام خوشاینده. ولی با خودم می‌گم چه فایده!؟ چه فایده که باز مجبوریم قطع کنیم؟ چه فایده که من دلم می‌خواد تا ابد از تو بشنوم ولی صحبت‌های تو باهام تموم می‌شه و خسته می‌شی؟ دلم می‌خواد تو تا ابد حرف بزنی و من گوش کنم. می‌دونم ولی... خسته‌ت می‌کنم. چه فایده که بازم نمی‌تونم بهت نشون بدم که چقدر دلم برات تنگ شده؟ چه فایده؟ چه فایده این همه چرندیاتی که دارم می‌نویسم، اگر تو نبینیشون؟ چه فایده اگر زنده باشم و دیگه نتونم با تو صحبت کنم؟ چه فایده اگر من باشم و تو دیگه من رو بهترین دوست خودت ندونی؟ چه فایده از این‌که به تموم کسایی که باهات دوستن حسودی می‌کنم. یادته یه بار بهت این رو گفتم. البته تغییرش دادم. بهت گفتم که من هیچ‌وقت آدم حسودی نبودم ولی به تموم دوست‌هاییت که باهاشون بیشتر از من صمیمی هستی، حسودیم می‌شه. تو گفتی که نه هیچ‌کس نیست. لابد الکی می‌گفتی ولی حتی الکی شنیدنش هم خوش‌حالم می‌کرد. چه فایده اگر که نتونم گریه کنم و به‌جاش این چرندیات بچگونه رو بگم؟ می‌بینی؟ دارم عین یه بچه‌ی هشت ساله می‌نویسم. چه فایده؟ دلم می‌خواد فریاد بزنم، دستم رو مشت کنم به میز و دیوار بکوبم، روی پاهام بکوبم. ولی چه فایده؟ دلم می‌خواد گریه کنم. البته خیلی وقته دلم می‌خواد گریه کنم. مگه چیزی عوض می‌شه؟ مگه اون ساعت از چهار و سی‌وپنج دقیقه عقب‌تر می‌ره؟ کاش می‌تونستم اون‌طوری که می‌خواستم ازت خداحافظی می‌کردم. نمی‌دونم الآن از خواب بیدار شدی یا نه ولی امیدوارم که خواب باشی و یه‌بار دیگه اون گوشی رو دستت بگیری و پیام‌های من‌ رو ببینی. البته نه. مهم نیست. ناراحتی من اهمیتی نداره. تو درس داری. داری برای آینده‌ت تلاش می‌کنی. یادته یه بار بهم گفتی که می‌خوای بری برای یه مدت و من گفتم نهههههه می‌شه نری! بعد بلافاصله گفتم نه برو، این‌جوری برات بهتره. بعد تو خندیدی و گفتی بابا فداکار! خوش‌حال می‌شم که ببینم داری تلاش می‌کنی که از این وضعیت خودت رو راحت کنی. به منم فکر نکن. من قبلاً هم بهت گفته بودم یادته؟ بهت گفتم واقعاً برام اهمیتی نداره دیگه... اون‌موقع نتوستم بهت بگم ولی می‌دونی چرا؟ چون هیچ اهمیتی نداره برام، آینده‌ای که نتونم کنار تو باشم. ولی نمی‌تونستم این رو بهت بگم. خیلی غم‌انگیز بود برام. ولش کن. می‌دونی؟ دلم می‌‌خواد تا ابد همین‌جور برات بنویسم. همین‌قدر احمقانه و سطحی. ولی بازم چه فایده که نه تو می‌بینی و نه بازم بعد این همه حرف، بخش زیادی از احساسم و حرفایی که دلم می‌‌خواد رو نمی‌تونم بیان کنم. برات نامه بنویسم؟ خیلی دلم می‌‌خواد. یادته بهم گفتی سه‌شنبه نامه‌ت رو همراه یه بسته برام، احتمالا پست می‌کنی؟ گفتی نهایتاً تا یه هفته دیگه می‌رسه. الآن بیشتر از دو هفته می‌گذره از اون سه‌شنبه، اما هنوزم که هنوزه وقتی نشستم توی خونه و از توی کوچه صدای موتور که می‌شنوم، قلبم تندتند می‌زنه. خیلی تلاش کردم انکار کنم ولی نشد. می‌تونم همین الآن ساعت‌ها ادامه بدم به این‌ حرف‌ها اما بی‌فایده‌ست. باید باهات صحبت کنم. باید بهت زنگ بزنم. باید بس کنم. می‌بینی؟ می‌بینی که دیگه حتی برام اهمیتی نداره که این نوشته رو کلی آدم ببینن؟ ... ولی  چه حیف که تو نمی‌تونی ببینی. شاید باورت نشه ولی هنوزم بعد از این همه حرف، ساعت 4:35 شبه.

  • نظرات [ ۴ ]
Fatemeh Karimi
۳۱ فروردين ۰۰ , ۱۵:۴۴

بیان اینکه هنوز ساعت ۴:۳۵ دقیقست خیلی زیبا بود در جریان داستان. نمیدونم از اینکه کسی روی نوشته ای احساسی که فقط یک مخاطب داره نظر بده چی فکر میکنید اما این اهمیت نداشتن ممکنه فقط یک جمله باشه که فقط در واژگانِ و نه بیشتر :)

پاسخ :

ممنونم از این‌که خوندین. :) بعدشم این‌که اتفاقا خوشحال شدم که نظرتون رو گفتید. :)
Winged Deer
۳۱ فروردين ۰۰ , ۱۶:۲۴

آخ کیا قلبم به معنای واقعی کلمه ذوب شد...

این کلمه‌ها صادقانه‌ترین کلماتی‌ان که بشر می‌تونه به زبون بیاره...

پاسخ :

اوه، مرسی غزال. همیشه لطف داشتی تو... :) آره گاهی می‌شه صادق بود و از این کلمه‌ها گفت. :)
آبلومو ویسم
۳۱ فروردين ۰۰ , ۱۸:۲۴

قلبم مچاله شد :, )

پاسخ :

ممنونم که خوندیش و خوشحالم که احساسش کردی. :)
فآطم ..
۰۲ ارديبهشت ۰۰ , ۰۷:۰۱

خیلی خوب بود :) یه وقتایی خودت پیش قدم شو و پیام بده ....

پاسخ :

مرسی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
آیا همه‌‌ی این‌ها، سرابی بیش نیست؟
Designed By Erfan Powered by Bayan